فيلم پرس | پايگاه خبري فيلم ايران : مرگ‌كاوي يا مرگ‌آگاهي؛ تقليدي كوركورانه از سينماي كپسولي
چهارشنبه، 26 مهر 1396 - 13:52 کد خبر:663
فيلم پرس ـ پايگاه خبري فيلم ايران: سينماي غرب در مواجه با مرگ از مرگ‌آگاهي سخن مي‌گويد و سينماي ايران از مرگ‌هراسي. اين هراس از مرگ ناشي از چيست؟

فيلم پرس ـ پايگاه خبري فيلم ايران:

براي كساني كه روز گذشته بخش ملي جشنواره فيلم كوتاه تهران را دنبال كردند يك نكته حائز اهميت بود. بخش عمده‌اي از آثار به مرگ پرداخته بودند. البته مرگ نه به مثابه مردن؛ بلكه در اشكال مختلفش، همانند كشتن، سقط كردن، از دست دادن. بيشتر آثار بر يك خلاء تمركز مي‌كنند كه بوي مرگ مي‌دهند. شخصيت‌ها در مواجه با اين خلاء در هراس به سر مي‌برند. آنان در نوعي سياهي اسير شده‌اند كه برايش گريزي نمي‌توان متصور بود. آنان الكن در بيان (Expression) و ساكت در گفتار هستند.

برخي اين آثار را كسالت‌بار مي‌دانند. برخي مي‌گويند اين بازتابي از جامعه كنوني ايران است. جماعتي اين آثار را سياه‌نمايي مي‌پندارند و مخالفان آن را رئاليسم اجتماعي. با اين حال اين آثار وجوه مشترك بسياري دارند. شخصيت‌هايش از طبقات فرودست جامعه هستند. مشكلات زندگي آنان بسيار است. آنان اخلاق را عموماً به تعليق درمي‌آورند. آنان موجوداتي در بند نفسانيت هستند. با وجود وجوه معصومانه، گناهكارند. آنان عذاب مي‌كشند. پرسش مهم: چرا بخش عمده‌اي از فيلمسازان جوان ايراني به يك موضوع واحد مي‌انديشند؟


پاسخ متكثر و سخت است. بخش مهمي از اين فرايند وجوه تقليدي است. روزگاري شبكه دو برنامه‌اي به نام «سينماي ديگر» پخش مي‌كرد كه در آن سعي مي‌شد بسته‌اي از آثار ايراني و خارجي كوتاه پخش شود. آثار خارجي در آن زمان كلاس درسي محسوب مي‌شد و آثار ايراني نمايانگر جرياني در سينماي فيلم كوتاه، جرياني كه به سينماي كيارستمي مرتبط مي‌شد. بيشتر فيلم‌ها در فضاي روستايي مي‌گذشت و شخصيت محوري آنها كودكان و جوانان بودند. همه چيز در جهت نشان دادن بدويت روستايي و پاكي آن بود. فيلم‌ها ساكت و خموش، در فضاي كوهستاني روستاها به مسير خود ادامه مي‌دادند.

در اين روزگار وضعيت به همين منوال است. سينماي تقليدي كماكان بر جريان سينماي كوتاه ايران حاكم است. اصغر فرهادي به عنوان جايگزين عباس كيارستمي شناخته مي‌شود. او چهره‌اي است كه گويي راه و چاه براي شهرت را پيدا كرده است؛ پس راه بدون دردسر براي مشهور شدن، سينماي فرهادي است.


اما اين كليت ماجرا نيست. آيا به صرف فرهادي بودن جوان فيلمساز به چنين سينمايي گرايش پيدا مي‌كند؟ پاسخ از ديد نگارنده خير است. عوامل بسياري فضا را براي رسيدن به اين جهان عاري از تخيل ياري رسانده‌ است. بيايد به تلويزيون بازگرديم، همان‌جايي كه برنامه «سينماي ديگر» از معدود فضاهاي خيال‌انگيز آن بود. آيا از دهه شصت تاكنون تلويزيون در بخش عمده‌اي از محصولات هنري- فرهنگيش چيزي جز درد و مرگ به تصوير كشيده است؟ آيا در سريال‌سازي ايران مرگ جايگاه والاتري داشته يا ولادت؟ چند اثر خيال‌انگيز تلويزيوني به ياد مي‌آوريد؟ از تلويزيون چند برنامه با رويكرد سرخوشانه به ياد مي‌آوريد؟

تلويزيون به عنوان اولين مدرسه بصري براي فيلمسازان ايراني چيزي جز تيرگي زندگي به ارمغان نداشته است. اصولاً شخصيت‌هاي سريال‌هاي ايراني همگي دچار بدبختي و بدبياري بوده‌اند. اگر هم سريال حماسي بود كه قهرمان سرنوشت محتومي داشت و مرگش از همان ابتدا قطعي بود. زماني به تلويزيون به سراغ قهرمانان ديني مي‌‌رود، آنان را در محاصره پليدي‌هايي تصور مي‌كند كه بايد به شهادت مي‌رسد. گويي در زندگي آن عزيزان نقاط شاد و روشني نبوده است.


به خودمان بازگرديم. زندگي ايراني‌ها را چه چيزي مهم مي‌كند، تولد يا مرگ؟ شايد بگوييم مرگ موضوع جهاني است و سينماي جهان همواره به مرگ ارادت داشته است. شكي در آن نيست. بخش جذابي از سينماي شرق اروپا، موضوعيتش مرگ است. به سينماي تاركوفسكي نگاه بياندازيد. مرگ بازيگر نامرئي است؛ ولي نسبت ديگر شخصيت‌ها با مرگ توأم با مرگ‌آگاهي است. شخصيت مرگ‌آگاه در تيره‌روزي مرگ غوطه‌ور نمي‌شود. او از مرگ هراسي ندارد. مرگ‌آگاهي برابر با مرگ‌هراسي نيست. مرگ‌آگاه مي‌انديشد. شخصيت‌هاي فيلم‌هاي ايراني نمي‌انديشند. آنان بند احساسات خود هستند.

در «زونا» مرد بدون انديشه قصد قتل فاسق زنش را دارد و فاسق در زمان عمل قتل آماده؛ اما هراسان است. در «كلينر» دختر سكوت مي‌كند و به جنين درون رحمش مي‌انديشد. او هيچ راه‌حلي براي ادامه نمي‌يابد. در «گوش‌ماهي» شخصيت در مواجه با مرگ پدر راهي جز بازگشت به نقطه‌اي كه بهترين خاطره با پدرش دارد نمي‌بيند، او كمي با ديگر شخصيت‌ها متفاوت است، او عليه سنت است، به خاكسپاري نمي‌رود. در «دوست، برادر، همسايه» برادر بزرگتر به اميد دستيابي به زن يكي از مقتولين دروغ مي‌گويد و تنها به نفسانيت حاكم بر خود فكر مي‌كند. در «شب تولد» موضوع مرگ نيست؛ ولي شخصيت‌ها حاضر به كشتن يكديگر براي يك چك هستند. در «سَس» نيز مرگ عاملي براي ايجاد خلاء در زندگي يك پيرزن مي‌شود، او راهي جز زندگي با نوستالژي شوهرش ندارد. در «وقت ناهار» وضعيت وخيم‌تر هم مي‌شود، دختر در برابر مرگ از خود سبعيت نشان مي‌دهد، او جز بيرون كشيدن مواد از دهان مرده به چيز ديگري نمي‌انديشد.

اين شخصيت‌ها هيچ‌كدام درباره مرگ نمي‌انديشند. آنان در مواجه با مرگ عقيم مي‌شوند. حتي انسانيت خود را از دست مي‌دهند. حال اين پرسش مطرح است: آيا سازندگان اين فيلم‌ها خود به مرگ مي‌انديشند؟ آيا آنان با مرگ مواجهه‌اي داشته‌اند؟ آيا همه جماعت هنرمند همزمان با مرگ دست و پنجه نرم مي‌كنند؟

انتهاي پيام